انعکاس یک سایه

وقتی تو نیستی...

خیلی وقت...

خیلی وقت گذشته است؛از زمانی که حادثه ها شروع به باریدن کردند و من فهمیدم که تمامی سقف هایم پوشالی بوده اند.

یک سال بیشتر میگذرد که غم تلخی همیشه هست،بدون غفلت و کوتاهی در تمام لحظه های من هست...

بار ها تکیه کردن این آدم هارا به باد دیده و خندیده ام و به خود لرزیده ام که مبادا من نیز چنین کرده باشم.

من از تمام آغاز ها ترسیده بودم.

و از روزی نگرانم که پایان تنها راه باقی مانده ام گردد.

این روز ها دل خوش کرده ام به رویا:

بود آیا که در میکده ها بگشایند؟...

  
نویسنده : ندا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


کودک

بچه ی طفلک تازه فهمیده بود که زبونش میتونه از دهنش بیرون باشه!

عین یه کشف جدید!

حیف که هرکس رد شد گفت:بچه زشته!!!!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


پایان

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


درود و بدرود

توی تنهایی یک دشت بزرگ،که مثل غربت شب بی انتهاست؛

یه درخت تن سیاه سربلند،آخرین درخت سبز سرپاست.

رو تنش زخمه ولی زخم تبر،نه یه قلب تیر خورده،نه یه اسم؛

شاخه هاش پر از پر پرنده هاست،کندوی پاک دخیله و طلسم.

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ،مهمون سفره ی سبز اون شدن؛

چه مسافرا که زیر چتر اون،به تن خستگیشون تبر زدن!

تا یه روز تو اومدی بی خستگی،با یه خورجین قدیمی قشنگ؛

با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب،یه تبر بود با تو با اهرم سنگ...

اون درخت سربلند پرغرور،که سرش داره به خورشید میرسه منم،منم؛

اون درخت تن سپرده به تبر،که واسه پرنده ها دل واپسه منم،منم.

من صدای سبز خاک سربی ام؛صدایی که خنجرش رو به خداست.

صدایی که توی بهت شب دشت،نعره ای نیست اما اوج یک صداست...

رقص دست نرمت ای تبر به دست،با هجوم تبر گشنه و سخت،

آخرین تصویر تلخ بودنه،توی ذهن سبز آخرین درخت.

حالا تو شمارش ثانیه هام،کوبه های بی امون تبره؛

تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره...

من به فکر خستگی های پر پرنده هام؛تو بزن،تبر بزن!

من به فکر غربت مسافرام؛آخرین ضربه رو محکم تر بزن!

آخرین ضربه رو محکم تر بزن.....

  
نویسنده : ندا ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


کابوس

چقدر آرامم.آمده ای.آنقدر معمولی و روتین،انگار که همیشه بوده ای.

با همان نگاه همیشگی میآیی و دستانم را میگیری.

باز همان الفاظ شیرینمان...

غرق شده ام در لذت حضور تو؛زیبایی خنده هایت؛

چه شادم!

خاطرم نیست..!؟؟

...

ملودی مزخرفی پخش می شود..

تکان سختی میخورم..

صبح آغاز شده است؛بازهم حقیقت تلخ!کابوس نبودن تو..

یادم میآید:تو مرده ای...

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


هاااان؟!!

مامانم همیشه میگفت: نداجان! "هرکی هرکار میکنه شخصیت خودشو نشون میده! شما مثل همیشه خانوم باش!"

اما یه جورایی انگار دیگه جواب نمیده!کاش میتونستم برم یه جا انقددددد دااااد بزنم سر زمین و زمان،سرهرکی که پاشو از گلیمش درازتر کرده...کاش فحش بلد بودم یه عالمه!

اما این بار نه مامان،بلکه والد و بالغ کوفتی درون با جدیت بهم میگن: "شما خانوم باش!"

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


من.تو.او.ما!

من بودم و تو بودی و او نبود!و فکر میکردیم او هست؛

اما نبود؛چون ما نماندیم..

تو رفتی و حالا، من هستم و او، و تو نیستی!

بی تو؛

چه تلخ ها از تو برایش می خوانم،و آه می کشم که ای کاش وقتی تو بودی او هم بود!

و تو؛ مدت هاست اویی دگر شده ای...

بار دگر روایت میکنم:

رفت!

ومن؛ خشکیده،تنها،با سکوت در جنجالم..

آه ای بدرود های ابدی!مرا کی پیام خواهید داد؟!

دل تنگم که بیاید؛ شعر بگوید؛ لبخند بزند؛

و من گناهکار نباشم..

من باشم و او باشد و او باشد؛

تا این ما همیشه باشد!

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


دریغ

وقتی با عشق ستیزه کنی جز این نمیشود!

یک قلم بی رنگ...

قول داده ام که هیچ نگویم...

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :